نوشته دانش روانشناسی و ارتباط آن با ساير علوم اولین بار در کلینیک مهر آذر. پدیدار شد.
]]>دوره ای که علم هنوز به یقین نرسیده بود، اسطوره ها بر ذهن بشر سیطره داشتند. در اکثر اسطوره ها یک زمان سر آغاز وجود دارد. زمانی که انسان بهشتی بود. زمین و آسمان یکی بود. ایزدان با آدمیان آمیزش داشتند و انسان ها می توانستند با بالا رفتن از کوه، درخت، گیاه خزنده یا نردبان یا حتی بر بال پرندگان به آسمان روند. انسان فنا ناپذیر بود، آزادی داشت و با حیوانات سخن می گفت. کاری که شمن های اقوام نانویسا و عرفای این عصر در حالت خاصی دوباره به آن باز می گردند.
بر اثر حادثه ای اسرار آمیز انسان هبوط کرد و بین زمین و آسمان یا انسان و بهشت فاصله افتاد. اسطوره ی بهشت به این ترتیب یکی از وجوه مشترک انسان هاست، از اقوام نانویسا تا قرن ما.
اقوام نانویسا، اقوامی بودند که در سیر فرهنگی خود به کتابت دست نیافته بودند. جوامعی که فقط خود را می شناسند و خود را حرمت می نهند.
سی قرن پیش از شروع عصر مسیحی، هنگامی که نیاکان اروپائیان و آمریکاییان کنونی در عرصه فرهنگ مقامی والاتر از بومیان استرالیایی معاصر نداشتند ساکنان دره رود زرد از تمدنی پیچیده برخوردار بودند. کونگ فوتزه ( استاد) یا به گویش زبان های غربی کنفوسیوس، حکیم نیکوکار، دادگر، فروتن، ، پاک دل و دلیر از اولین انسان هایی که خردمندی پیشه کرد و اولین جرقه های دانش را هویدا ساخت. وی 551 تا 479 قبل از میلاد می زیست.
تقریبا مقارن با این خرد ورزی ها در چین، در سویی دیگر از گیتی، در یونان، اندیشمندان حرکت فلسفی خود و جدایی از اسطوره را آغاز می کنند. طالس میلتوسی نظریه خود را ارائه می دهد : منشاء همه چیز آب است.
به نظر بارنت – یونان شناس – اگر قواعد ساده ی اندازه گیری کشتزارها و هرم ها را علم بخوانیم، باید بگوئیم که مصریان علم داشتند و علم آنان به ایونی راه یافت، ولی اگر علم را در آن معنی که کوپرنیک و گالیله و کپلر و لایپنیتس و نیوتن به کار می بردند بگیریم، باید بگوئیم که در مصر و بابل اثری از علم نیست و ریشه ی آن در یونان است.
پایان علم یونانی، آغاز علم جدید است. علم از عصر تالس شروع شده و به عصر حاضر رسیده است. انسان خردمند در یونان ظاهر شد.
سقراط نخستین کسی است که خرد را برترین نیروی هستی شمرد و خود به راهنمایی خرد زیست و مرد. همه سنت ها و شرایع را مردود دانست و بر آن شد که مقدسات اجتماعی، برکنار از خرد بی اعتبارند. اعدام سقراط اعتراض جامعه ی کهن بود بر ظهور و رشد فردگرایی.
پس از سقراط در اثر شکست یونان از ایران و شکست شهرستان اسپارت در جنگ پلوپونسوس، نظام کهن در هم شکست و عصر شهر دولت های یونانی سرآمد. جامعه ی یونانی دچار هرج و مرج شد و فساد و تباهی در آن راه یافت و همه ی روابط و ضوابط سستی گرفتند.
در برابر این تحرک اجتماعی، واکنشی رخ داد. مظهر این واکنش افلاطون بود. از خاندانی اشرافی برخاست و موافق سنت ها پرورده شد و به اقتضای زندگی اشرافی خود، بیگانگان و نوآوری های ایشان را تحقیر کرد. آنچه او می خواست، نژاده سالاری یا حکومت اشراف Aristocracy بود. این نظام با تجدد و روشن اندیشی بشریت مخالف بود.

ارسطو اندیشه ی انسان اجتماعی را بنا نهاد و معتقد شد که انسان ها ذاتا اجتماعی هستند و برای حراست از این اجتماعی بودن دولت را بنیاد گزاردند.
با تسلط رومیان بر یونان، آشوب ها و بیدادها و ناروائی ها، جامعه را به بدبینی و نومیدی کشانیدند. فرهنگ یونانی رومیان به تیرگی گرایید. متفکران از عمل اجتماعی کناره گرفتند و به جهان نظری بسنده کردند. فلسفه از مسائل لاهوتی و طبیعی بیگانه شد و به مسائل اجتماعی پرداخت. سه نظام اخلاقی بزرگ، نظام رواقی، نظام اپیکوروسی و نظام کلبی نجات انسان را در گوشه گیری و ترک دنیا یافتند.
اما آئین دیگری پیدا شد که از سایر آئین ها پیش افتاد و آن آئین مسیحیت بود. آئین مسیحیت از یک سو با وعده خلود اخروی، مردم فروافتاده را جلب می کرد و از سوی دیگر با تحقیر عقل و شک، کسانی را که از تجدد و تحول جامعه ملول بودند به سوی خود می کشاند.
بعد از مسیحیت دانش و اندیشه بسیار محدود شد. افرادی مثل لوکرسیوس ( شاعر و اندیشمند رومی ) نظریه هایی ارائه دادند و در پایان معتقد شدند که دین علت اساسی بینوایی انسان هاست.
در کل هزار سال تاریکی حکومت مسیحیت بر اروپا دانش چندان بسط و گسترشی پیدا نکرد. اندیشمندان انگشت شماری هم پیدا شدند، که از آبا کلیسا بودند و اندیشه هایشان ریشه در مسیحیت داشت. پولس ( Paul ) قدیس، آگوستین و توماس آکونیاس از جمله این افراد بودند.
تقریبا از قرن اول مسیحی تا قرن سیزدهم، فروغ هیچ اندیشه ای جهان غرب را روشن نکرد. این دوره، دوره ی درخشش اندیشه ی شرق بود. ظهور اسلام و اندیشمندانی چون ابن خلدون باعث شد که فروغ اندیشه به یکباره در جهان خاموش نشود و شعله هایی گاه به گاه زمینه را برای آغاز عصر دانش در جهان آماده سازد.
از قرن سیزدهم میلادی آرام آرام خرد و اندیشه ورزی بیدار می شود. پییر دوبوا (1321-1255)، دانته آلیگیری (1321-1265)، مارسیگ لیو ( 1343-1290) زمینه سازان رنسانس علمی در اروپا و سپس اندیشمندان رنسانس، نیکولو ماکیاولی ( 1527-1469)، فرانسیس بیکن ( 1626-1561) مارتین لوتر، کپرنیک ( 1543-1473)، کپلر ( 1630-1571)، گالیله ( 1642-1564) و نیوتن، اسپینوزا، جان لاک (1704-1632)، منتسکیو ( 1775- 1689) و بالاخره هگل ( 1831- 1770) همه و همه زمینه را آماده کردند تا در سال 1879، ویلهلم وونت در شهر لایپزیک آلمان آزمایشگاهی تاسیس کند و دانش روانشناسی به صورت رسمی به دنیا بیاید.
واژه ای که به نام « روانشناسی » برای شناساندن علم مطالعه و بررسی رفتار رواج یافته، ترجمه ی لغت پسیکولوژی می باشد که در اصل از دو کلمه یونانی پسیکه به معنی روح و روان و لوگوس به مفهوم تحقیق و بیان مشتق شده است. پسیکه مفاهیم متعدد دارد. برخی آن را به معنای روح و بعضی دیگر روان تفسیر نموده اند. این کلمه نام یکی از خدایان افسانه ای یونان قدیم بوده که در ابتدا زندگی بشری و فناپذیر داشته، بعدا در زمره خدایان در آمده و جاودان گردید.
کیفیت روح یا روان نیز ناشی از افسانه ی جاودانی پسیکه می باشد. بنا بر کیفیت فوق تردیدی نیست که دانش روانشناسی دارای تاریخچه ی طولانی فلسفی و باستانی است و آغاز آن از زمان شناخت به وسیله خودش و آشنایی او به کیفیات و حالات رفتاری خود و نسبت به محیط و اجزا ی سازنده ی آن می باشد. این تاریخچه جنبه ی کاملا فلسفی داشته و شرایط یک علم تجربی را نداشت زیرا روانشناسی دانش نوین و جوانی می باشد و تنها از اواخر قرن نوزدهم به صورت یک علم تجربی به منظور مطالعه علمی رفتار در آمد. از این جهت علیرغم گذشته ی فلسفی و باستانی بسیار طولانی، تاریخچه ی علمی بسیار کوتاهی دارد. با تمام این ها در این مدت کوتاه گام های بسیار مهمی در زمینه ی اشاعه ی مبادی علمی آن برداشته شده بطوریکه امروزه یکی از مهمترین و قابل توجه ترین علوم بشری می باشد.
بررسی گذشته ی فلسفی و باستانی روانشناسی به سبب اهمیت آن در پیشرفت علمی روانشناسی الزامی است و به همین جهت اشاره مختصری به آن ضروری می نماید.
بشر به منظور شناخت خود و کیفیت زندگی از زمانی که قدرت تفکر منطقی یافت به فعالیت پرداخت ولی از آنجا که حدود دانش او محدود بود توصیف وابستگی حوادث و رویدادها را در قالب عوامل و علل مرموز و ماورایی توجیه می نمود. مثلا تصور می کرد خدایان فعالیت های طبیعی ( رعد و برق و طوفان و باران و غیره ) را هدایت می کنند و به این ترتیب نیروها و قدرت های درونی بشر را از طریق تاثیر قدرت « ارواح » تفسیر می کرد.
این ارواح نیز از جانب خدایان به درون کالبدها حلول می کردند و پدیده ی حیات و زندگی و تحرک و بطور خلاصه آنچه بستگی به زیستن داشت به وجود می آوردند. مفارقت و جدایی آنها از کالبد سبب مرگ و نیستی می گردید. این طرز تلقی و توجیه همان اعتقاد به عالم روح بود که قرون متمادی تفکر آدمی را به خود انحصار داد. تنها در برهه ای از تاریخ این گونه تفکرات جنبه ی منطقی و تا حدودی علمی به خود گرفت و آن نیز در زمان نوابغ یونانی مانند افلاطون و ارسطو بود که با در گذشت آنان این جهش علمی نیز به زوال گرایید.
بعد از زوال اندیشه و حکمت یونانی، فلسفه و خرد نیز به خاموشی گرایید تا اینکه دکارت ( 1650-1596) دوباره تفسیری از دوگانگی روح و جسم ارائه داد و روانشناسی ماقبل تجربی را – البته بعد از ارسطو – بنیاد نهاد.
اسپینوزا (1677-1632)، لایبنیتز (1716-1646)، توماس هابز (1679- 1588)، جان لاک (1740-1632)، دیوید هیوم (1776 -1711) و جیمزمیل ( 1839-1773) همه و همه نظراتی در خصوص جسم و روان انسان و شیوه های تفکر او و همچنین شیوه های ارتباط فرد با محیط ارائه دادند. اما در تجربی کردن روانشناسی، دانشمندان آلمانی بیشترین سهم را داشتند.
روانشناسی تجربی در آلمان از سال 1879 یعنی زمانیکه ویلهلم وونت اولین آزمایشگاه رسمی روانشناسی را در لایپزیک گشود آغاز گردید. توجه وونت بیشتر معطوف به آزمایش در زمینه ی فعالیت آگاهی و هشیاری شد. گرچه برخی از نوشته های او جنبه ی تخیلی دارند ولی نقش وونت به عنوان یک روانشناس تجربی غیر قابل انکار می باشد و در حقیقت او را می توان بانی روانشناسی جدید دانست.
برای آغاز بحث اصلی این نوشته، ابتدا باید تعریفی از علم و به طور خاص علم روانشناسی گفته شود. به طور کلی علم عبارت است از یک سلسله دانش تنظیم شده و طبقه بندی گردیده درباره ی پدیده های جهان. همچنین دانش روان شناسی در باره مجموع وقایع قابل تحقیق که ارتباط با رفتار موجودات زنده دارد مطالعه می کند.
معمولا علوم را بسته به موضوع به دو گروه علوم خالص و علوم اجتماعی تقسیم می کنند. سر دسته ی علوم خالص ریاضیات و سپس علوم دیگر مانند فیزیک – شیمی – زیست شناسی و غیره در زمره ی علوم خالص محسوب می گردند. از میان علوم اجتماعی جامعه شناسی – علوم اقتصادی – تربیتی و فلسفه را می توان نام برد. روان شناسی در سرمد علوم خالص و اجتماعی قرار دارد زیرا از یک جهت رفتار زاییده ی زندگی موجود و در اثر فعالیت دستگاه های بدنی است و چون روانشناسی در حقیقت مطالعه ی علمی رفتار است بنابراین جزء علوم زیستی به شمار می رود. از طرف دیگر رفتار موجودات، بخصوص آدمی تحت شرایط خاص محیطی تجلی می کند، پس روانشناسی را باید در زمره ی علوم اجتماعی نیز قرار داد. علی رغم این کیفیت، توجه به شناخت رفتار در محیط آزمایشگاه و با استفاده از روش های علمی که در سایر علوم خالص منظور می گردد زمینه را برای قرار دادن روانشناسی در جرگه ی علوم خالص مانند زیست شناسی روز به روز فراهم تر می سازد.
یکی از مهمترین هدف های روانشناسی، استفاده علمی از اصول و قواعد و فرضیات نظری در یافتن روش های نوین به منظور گشودن مشکلات و معضلات اجتماعی و فردی است. این وظیفه بر عهده روانشناسان است که در جهان امروز به امور تحقیقاتی – تدریس – خدمات خاص مانند مشاوره – راهنمایی و تشخیص و درمان ناهنجاری های رفتاری اشتغال دارند.
همین وظیفه باعث می شود که حیطه ی فعالیت روانشناسی در جهان امروز بسیار گسترش یابد. امروزه روانشناسی در اکثر علوم زندگی حضور دارد. اصولا پایه علوم زندگی روانشناسی است. علاوه بر علوم زندگی، امروزه روانشناسی در تمام جنبه های زندگی بشری وارد شده است. با نگاهی گذرا به فهرست زیر، قسمتی از گستره ی دانش روانشناسی معلوم می شود:
این فهرست گویای تاثیر روانشناسی بر سایر علوم است. علاوه بر این فهرست که تاثیر مستقیم روانشناسی بر سایر علوم را نشان می دهد، تاثیر روانشناسی بر سایر جنبه های درمانی و ورزشی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی نیز غیر قابل انکار است. پزشکی که روانشناسی نداند هرگز نمیتواند ارتباط مثبتی با بیمارانش بر قرار کند. مددکاری اجتماعی قسمتی از توانایی های درمانی خود را از روانشناسی می گیرد. تاثیر روانشناسی بر علوم ورزشی غیر قابل انکار است. دولت ها با استفاده از یافته های روانشناسی توده حکومت می کنند. هنرمندان از یافته های روانشناسی استفاده کرده به خلق آثار خود می پردازند. و بالاخره اینکه هر روز که می گذرد، در کنار رشد علوم مختلف، نیاز به رشد و اعتلای روانشناسی بیشتر و بیشتر آشکار می گردد. در تهاجم هر دم افزون علوم مختلف به زندگی فردی و خصوصی بشر، به نظر می رسد تنها راه امن و سرپناه، دانش روانشناسی است.
روانشناسی عمومی : سیروس عظیمی
نوشته دانش روانشناسی و ارتباط آن با ساير علوم اولین بار در کلینیک مهر آذر. پدیدار شد.
]]>نوشته مراحل رشد روانی اجتماعی اریکسون اولین بار در کلینیک مهر آذر. پدیدار شد.
]]>نظریه رشد روانی-اجتماعی اریکسون یکی از معروفترین نظریههای شخصیت در روانشناسی است. اریکسون نیز همانند فروید اعتقاد داشت که شخصیت هر فرد، طی مراحلی رشد مییابد. نظریه اریکسون برخلاف نظریه مراحل روانی-جنسی فروید، به تشریح تاثیر تجربه اجتماعی در تمام طول عمر میپردازد.
یکی از عناصر اصلی در نظریه مراحل روانی-اجتماعی اریکسون، رشد هوّیت خود ( ego identity ) است. «هویت خود»، حس آگاهانه خود است که ما از طریق تعاملات اجتماعی رشد میدهیم. به گفته اریکسون، «هویت خود» ما با هر تجربه و اطلاعات جدیدی که در تعاملات روزانه خود با دیگران به دست میآوریم، دائماً تغییر میکند. اریکسون همچنین عقیده داشت که علاوه بر «هویت خود»، یک حس صلاحیت نیز انگیزه رفتار و اعمال ما را تشکیل میدهد.
هر مرحله در نظریه اریکسون به صلاحیت یافتن و شایسته شدن در یک محدوده از زندگی مربوط است. اگر یک مرحله به خوبی پشتسر گذاشته شود، شخص احساس تسلّط خواهد کرد. و اگر یک مرحله به طور ضعیفی مدیریت شود، حس بیکفایتی در شخص پدید خواهد آمد.
اریکسون عقیده داشت که افراد در هر مرحله، با یک تضاد روبرو میشوند که نقطه عطفی در پروسه رشد خواهد بود. به عقیده اریکسون، این تضادها بر به وجود آوردن یک کیفیت روانی یا ناکامی در به وجود آوردن آن کیفیت متمرکزند. در خلال این دوره، هم زمینه برای رشد شخصی بسیار فراهم است و هم از سوی دیگر، برای شکست و ناکامی.
نخستین مرحله نظریه رشد روانی-اجتماعی اریکسون بین تولّد تا یک سالگی پدید میآید و بنیادیترین مرحله در زندگی است.
به دلیل آن که نوزاد به طور کامل وابسته است، رشد اعتماد در او به کیفیت و قابلیت اطمینان کسی که از او پرستاری میکند بستگی دارد.
اگر اعتماد به نحو موفقیتآمیزی در کودک رشد یابد، او در دنیا احساس امنیت خواهد کرد. اگر پرستار ناسازگار، پس زننده یا از نظر عاطفی غیرقابل دسترس باشد، به رشد حس بیاعتمادی در کودک کمک میکند. عدم توفیق در رشد اعتماد، به ترس و باور این که دنیا ناسازگار و غیرقابل پیشبینی است منجر میگردد.
دومين مرحله نظریه رشد روانی- اجتماعی اریکسون در دوران اولیه کودکی صورت میگیرد و بر شکلگیری و رشد حس عمیقتری از کنترل شخصی در کودکان تمرکز دارد.
اریکسون همانند فروید عقیده داشت که آموزش آداب دستشویی رفتن، بخش حیاتی و ضروری این فرایند است. امّا استدلال اریکسون کاملاً با فروید متفاوت بود. اریکسون عقیده داشت که یادگیری کنترل کارکرد بدن به پیدایش حس کنترل و استقلال میانجامد.
رویدادهای مهم دیگر در این مرحله شامل به دست آوردن کنترل بیشتر بر انتخاب غذا، اسباببازی و لباس است.
کودکانی که این مرحله را با موفقیت پشت سربگذارند، احساس امنیت و اطمینان میکنند. در غیر این صورت، حس بیکفایتی و شک به خود در آنها باقی میماند.
در خلال سالهای قبل از مدرسه، کودکان شروع به قدرت نمایی و اعمال کنترل بر دنیای خود از طریق برخی بازیها و سایر تعاملات اجتماعی میکنند.
کودکانی که این مرحله را با موفقیت بگذرانند، حس توانایی شخصی و قابلیت رهبری دیگران را پیدا میکنند. و آنهایی که در به دست آوردن این مهارتها ناکام میمانند، حس گناه، شک به خود و کمبود ابتکار در آنها باقی میماند.
این مرحله، سالهای اول مدرسه، تقریباً از 5 سالگی تا 11 سالگی را در برمیگیرد.
کودکان از طریق تعاملات اجتماعی شروع به رشد حس غرور نسبت به دستاوردها و توانائیهای خود میکنند.
کودکانی که توسط والدین یا معلمان تشویق و هدایت میشوند، حس کفایت، صلاحیت و اعتقاد به تواناییهای خود در آنها به وجود میآید.
آنهایی که از سوی والدین، معلمان یا همسن و سالهای خود به قدر کافی مورد تشویق قرار نمیگیرند به توانایی خود برای موفقیت، شک خواهند کرد.
در دوران نوجوانی، کودکان به کشف استقلال خود میپردازند و به عبارت دیگر، خود را حس میکنند.
آنهایی که از طریق کاوشهای شخصی، تشویق و پشتیبانی مناسبی دریافت کنند، این مرحله را با حس استقلال و کنترل و نیز حسی قوی نسبت به خود پشتسر میگذارند. و کسانی که نسبت به باورها و تمایلات خود نامطمئن بمانند، درباره خود و آینده نیز نامطمئن و گمگشته خواهند بود.
این مرحله، دوران اولیه بزرگسالی، یعنی زمانی که افراد به کشف روابط شخصی میپردازند را در بر میگیرد.
اریکسون عقیده داشت که برقرار کردن روابط نزدیک و متعهدانه با دیگران ضرورت دارد. کسانی که در این مرحله موفق باشند، روابط مطمئن و متعهدانهای را به وجود خواهند آورد.
به یاد داشته باشید که هر مرحله بر پایه مهارتهای یادگرفته شده در مراحل قبل بنا میشود. اریکسون عقیده داشت که حس قوی هویت شخصی برای ایجاد روابط صمیمانه و همراه با تعلّق خاطر اهمیت دارد. مطالعات نشان دادهاند که کسانی که حس ضعیفی نسبت به خود دارند در روابطشان نیز تمایل به تعهدپذیری کمتری دارند و بیشتر در معرض انزوای عاطفی، تنهایی و افسردگی قرار دارند.
در دوران بزرگسالی، ما به ساختن زندگی خود ادامه میدهیم و تمرکزمان بر روی شغل و خانواده قرار دارد.
کسانی که در این مرحله موفق باشند، حس خواهند کرد که از طریق فعال بودن در خانه و اجتماع خود، در کار جهان مشارکت دارند. آنهایی که در به دست آوردن این مهارت ناموفق باشند، حس غیرفعال بودن، رکود و درگیر نبودن در کار دنیا را پیدا خواهند کرد.
این مرحله مربوط به دوران کهنسالی است و بر بازتاب فعالیتهای گذشته تمرکز دارد.
آنهایی که در این مرحله ناموفق هستند حس خواهند کرد که زندگیشان تلف شده است و بر گذشته افسوس خواهند خورد. در این حالت است که فرد با حس ناامیدی و ناخشنودی روبرو خواهد شد.
کسانی که از دستاوردهای گذشته خود در زندگی احساس غرور داشته باشند، حس یکپارچگی، درستی و تشخّص خواهند کرد. با موفقیت پشت سرگذاشتن این مرحله یعنی نگاه به گذشته با اندکی تأسف و احساس رضایت کلّی. این افراد کسانی هستند که خردمندی به دست میآورند، حتی در مواجهه با مرگ.
نوشته مراحل رشد روانی اجتماعی اریکسون اولین بار در کلینیک مهر آذر. پدیدار شد.
]]>